اولا این قسمت نوشته های پازلی به لطف خدا هر هفته برگزار می شه
اما برگردیم به نیمه شعبان، همان روز اردیبهشتی
برای این پست خیلی فکر کردم چند کلمه ای به ذهنم آمد
خواستم به جای نوشتن برای تو ای بزرگ از خاندان بزرگان، اشکهایم را بنویسم ؛ با خود گفتم اشک فراق را که نمی نویسند شاید اشک را باید قطره قطره اینجا به یادگار بگذارم و یا اشک را در کنار باران رحمت تو بریزم تا در مهربانی ات محو شود و هیج کس نبیند.
خواستم به جای نوشتن از فکرهایم ، برای تو بنویسم اما دیدم فکر من کوچکتر از آن است که تا معنای تو را در قالب کوچک کلمات بفهمد؛ فکرهایم برای بزرگداشت یاد تو شاید به سان کار بچه ای برای پدرترش باشد ، چه آنکه بچه هر کار کند باز هم نمی تواند معنای پدر بودن را بفهمد.
خواستم به جای نوشتن بگویم، فریاد بزنم که تو هستی وجود داری، حاضری و حال ما را میبینی.
اما دیدم بودن تو که دلیل نمی خواهد، حضور تو که روشن است، دیدم با چه زبانی برای تو می توانم صحبت کنم، زبانی که دروغ را بر روی زبان خود آغشته ؟ نه بهتر است خاموش باشم . . .
خواستم بنشینم و بر حال زار خود گریه کنم شیون کنم اما شنیدم
کمی آن سو تر ندایی آسمانی در گوشم زمزمه می کند
او رحمت برای تمام عالم است
او مولای ما امام زمان است که می خواهد با رحمت و رأفت خویش، به دیگران درس انسانیت را معنا کند؛ او می خواهد عقل ها را کامل کند و دین خدا را بر بندگان عرضه کند، به آنها بفهماند بهترین راه و آسوده ترین راه زندگی از کدام مسیر شروع می شود ؟
به خودم امیدوارم شدم و نوشتم
امام زمان ما امام همه جهانیان است؛ اگر جهانیان بفهمند.